دیگر حوصله‌ای نیست!

تهران این روزها به لندن می‌ماند با آسمان خاکستری و ابر آلودش و رگبارهای گاه و بی‌گاهش، گویا زمستان قصد دارد هر آنچه تا به امروز دریغ داشته در این چند هفته پایانی سال جبران کند. زیباترین قسمت این روزهایم عبور از وسط پارک شهر است. پارک شهر همیشه زیبا با درختان تنومندش و گربه‌های تقریبا دست آموزش و صد البته سایت پرنده بینی که تازگی‌ها به مجموعه پارک شهر افزوده شده است اما تصور پارک بدون شترمرغ‌ها، فلامینگوها، پلیکان‌ها، اردک‌ها و ... برایم ممکن نیست. این روزها پارک شهر نم زده زیباتر هم شده است.

الباقی روز تا به غروب میگذر، گاهی تند و سریع و گاهی آهسته و یواش، دریغ که بیهوده میگذرد. غروب در راه برگشت هندزفری را توی گوشم میذارم. به کتاب «من پیش از تو» اثر جوجو میز گوش میدهم. چقدر این نویسنده خوب می‌نویسد و چقدر این کتاب صوتی خوب اجرا شده است. گاهی آنقدر در کتاب غرق میشوم که وقتی به خودم می‌آیم می‌بینم چند ایستگاه از مقصد دور شده‌ام. فکر میکنم بعد از این بیشتر کتاب‌های صوتی بخرم.

راستش این متن قرار بود گلایه‌ای باشد از دونی روزگار و مردم بوقلمون صفت اما تبدیل شد به شرح تکرارهای این روزهایم چرا که از دوستان گله‌ای نیست، اگر هم باشد دگر حوصله‌ای نیست.


/ 0 نظر / 36 بازدید