این روزها را حلزونی میگذرانم؟

صبح بروی سرکار تا غروب مثل دستگاه کپی، کپی بگیری و آخر سر هم یک خروار کاغذ بماند برای روز شنبه، حالا نه اینکه مثل تراکتور از صبح تا غروب مشغول کپی کردن باشم. آن وسط‌ها کمی هم تفریح و استراحت بود اما عمده‌اش به کپی کردن و چند کار دیگر گذشت. به قدری خسته کننده شد که به حالت فرار بیرون آمدم. هدفون توی گوشم به کتاب صوتی گوش میکردم و یک باران ملویی هم می‌آمد. هوای شاعرانه و دو نفر، دو صد افسوس که در این هوا تنها بودم و گرنه جای اینکه اینجا بنشینم و برایتان بنویسم تا آخر شب در این هوا دست در دست یار قدم میزدم و آخر شب هم احتمالا دو سیخ جیگر بر بدن میزدیم.

بگذریم رسیدم خانه رفتم سر وقت یخچال دوتا شیرینی خامه‌ای و یکی و نصفی کوکو سبزی لومباندم، (آخ که کوکوسبزی یخچالی چقدر میچسبد.) در نهایت من ماندم و عذاب وجدان به خاطر رژیمی که شکسته شد :(

/ 0 نظر / 26 بازدید